|
baroony
|
||||
|
|
||||
برايه امتحان بگو:
اين همه ی حرف من نيست![]()
يكي از حرف هام توجيه وجود گربه هاست![]()
بدون دروغ، بدون عقده،بدون تنهايی![]()
روی زمين ورجه ورجه مي كنند![]()
و اسم ورجه ورجه هاشونم مي زارن: زندگي!![]()
نه كسي سرشون كلاه مي زاره ، نه سر كسي كلاه مي زارن ![]()
اصلا نمي دونن سر چيه؟![]()
پيشی! سرت كو؟![]()

+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:56 توسط darya
|

سلام! اي همه نا تواني ها! نداشتن ها! سلام! ای همه ی عرق های شرم! سلام! اي زندگي! اي ملال بي پايان! سلام! اي دل قاچ قاچ! اي چاقوي خود ساخته!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:59 توسط darya
|

گلايه مي كنم از اينكه مثلا چرا بايد كفشهايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد برايه يك گذران ساده وسالم خود را در بحران هايه دروغ ودزدي ديوانه كنيم چرا بايد زيبايي های زندگي رافقط در دوران كودكي مان تجربه كنيم حال انكه ما مجهز به نبوغ زيباسازي منظومه هاييم!!!!!!!!!!!!!!!!برايه زمين هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد یادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست اگر رد پايه دزد سعادت و ارامش را دنبال كنيم سرانجام به خودمان مي رسيم كه درانتهايه هر مفهومي نشسته ايم و همه ی چيزهاي تلنبار مر بوط و نا مر بوط را زير و رو مي كنيم ديگر نه از خدا خواهم گفت و نه از عشق ........ تو از هر گفته اي گويا تري! حسين پناهي وز 6 شهريور ماهِ سالِ 1335 مطابق با 28 آگوستِ 1956 در روستايه دژ كوه از توابع استانِ كهكيلويه و بوير احمد متولد شد گرچه در كالبد شناسي پس از مرگو بر اساس آزمايش DNAزمانِ تولد 6 شهريور 1339(1960) تشخيص داده شد. 
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:48 توسط darya
|

من حسين ام پناهي ام خودم مي بينم خودم مي شنُفم ، خودم فكر مي كنم............ تا هستم جهان ارثيه ي بابامه سلاماش! همه ی عشقاش! همهي درداش، تنهايی یاش.......... وقتي هم نبودم، مالِ شما! اگه دوس داري با من ببين، یا بزار باهات ببينم! با من بگو يا بزار با تو بگم! سلامامونُ عشقامونُ دردامونُ تنهاييامونُ........... ها..........!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:45 توسط darya
|

![]()
اسمان است و من و یک پرواز![]()
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم![]()
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست![]()
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است![]()
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی![]()
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد![]()
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد![]()
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:23 توسط darya
|

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
***

+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:16 توسط darya
|

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم ز كجا امدهام امدنم بهره چه بود
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست به هوايه سر كويش پر و بالي بزنم
نه به خود امدم اينجا كه به خود باز روم ان كه اورد مرا باز برد تا وطنم

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:15 توسط darya
|

نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است
تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:14 توسط darya
|

ای کاش دلم شش گوشه بود مثله قبره حسین(ع) خون در رگانم تلاوت قران بود
و چشمانم از گناه باد نکرده بود انگاه در هیئت لاله ها خدا مرا به حضور می پذیرفت و در مسجد چشمانش شرف حضورم میدا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:7 توسط darya
|

هرگز از مرگ نهراسیدهام گرچه دستا نش از ابتذال شکننده تر بود هراسه من ـــ باری ـــ همه از مردن در سرزمینیست که مزد گور کن از بهایه ازادیه ادمی افزون تر باشد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:1 توسط darya
|

دلم را در دستانه باد رها می کنم چشمانم را به شقایق میسپارم بدیهایتان را برویه شن هایه لبه ساحل می نویسم و خوبیهایتان را بر رویه سنگ حک میکنم ولی ......ولی شما
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:57 توسط darya
|

من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم من هم مي ميرم زندگینامه:
![]()
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟![]()
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت![]()
چه کسي جاجيم مي بافد؟![]()
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست![]()
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟![]()
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني![]()
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟
وي در 7 فروردين 1338 در روستاي مرزدشت از توابع تنكابن در استان مازندران به دنيا آمد.
وي پس از پايان تحصيلات دبيرستان خود در رشتة ادبيات به تهران آمد و در دانشگاه تربيت معلم همين رشته را ادامه داد.
سلمان هراتي پس از آشنايي با شاعران حوزه هنري همراه بسياري از آنها بارها عازم جبههها شد و براي رزمندگان به شعرخواني پرداخت. شعرهاي او تاكنون به صورت پراكنده در بيشتر نشريات كشور، جُنگهاي ادبي، مجموعه شعرهاي گردآوريشده انتشار يافته است. «سلمان هراتي» در يكي از روزهاي آبان 1365 در يك حادثه رانندگي كه در شمال روي داد درگذشت. زندهياد هراتي در سال 1361 ازدواج كرد و از وي 2 فرزند به نامهاي رابعه و رسول به يادگار مانده است. آرامگاه سلمان در گورستاني در نزديكي روستاي مرزدشت قرار دارد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:0 توسط darya
|

اونی که گفتم نرو گفت نمی شه دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه
وقتی میخواست بره منو صدا کرد وایسادو تو چشمایه من نگاه کرد گفت می دونی خودت واسم عزیزی این اشکا رم بهتره که نریزی
تقدیر ما از اولم همین بود یکی تو اسمون یکی زمین بود
غصه نخور زندگی رنگارنگه یه وقتایی دور شدن هم قشنگه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:41 توسط darya
|

اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:39 توسط darya
|

چند تا آدمن که تنشون ميخاره 1.اونايي که چشمک ميزنن ولي شماره نميدن 2.اونايي که شماره ميگيرن ولي زنگ نميزنن 3. اونايي که حموم نميرن 4.اونايي که آفت رو واسه خودت ميفرستن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:37 توسط darya
|

خواستم ولي چه کنم؟! خواستم زندگي كنم ...... راهم را بستند به ستايش روي آوردم ...... ....گفتند خلاف است به عشق روي آوردم ......... گفتند گناه است خنديدم ....... گفتند كودكانه است گريستم .....گفتند ديوانه است و حال كه در عزاي عشق نشسته ام و هيچ نمي گويم همه گويند كه ...... هي !! فلاني عاشق است ؟؟؟ ولي .... نه . عاشق نيست تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را د
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:53 توسط darya
|

دیشب داشتم فکر می کردم دیدم خونه گنجشک از همه کوچیکتره حتی سقفم نداره ولی دیدم از همه ی ادمایه ثروتمند هم ازاد تره طوری اوج می گیره که انگار باره زندگیو زمین گذاشته به قوله سهراب ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیره درخت
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:14 توسط darya
|

اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ, ميفروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود چه خيالي, چه خيالي, ... ميدانم پرده ام بيجان است. خوب مي دانم, حوض نقاشي من بي ماهي است. اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ, ميفروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود چه خيالي, چه خيالي, ... ميدانم پرده ام بيجان است. خوب مي دانم, حوض نقاشي من بي ماهي است
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:5 توسط darya
|



صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم. »
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 20:57 توسط darya
|

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 20:0 توسط darya
|

بی وفا اگه بری تو خودم غرق میشم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:35 توسط darya
|

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:33 توسط darya
|

بهزاد داشت به دیوار نگاه میکرد خسته شده بود تا حالا رو تخت بیمارستان نخوابیدی ببینی
چه جوریه هر دردی داشته باشی تنهایی بزرگترین دردته اره بهزاد سرطان داشت دیگه صبرش تموم شده بود هیچکس حتی دوستاش به دیدنش نمی رفتن پدر و مادرشم خسته شده بودن مگه چقدر می تونستن دکتر می گفت بهزاد داره میمیره چند روز گذشت ب ب بهزاد مرد تازه اون موقع همه میزدن تو سر خودشون مرده پرستایه بی خود چرا تا بهزاد زنده بود هیچکس نرفت ببینتش حلا از سر قبرش کنار نمیرن اخه دوستای بی معرفت هیچی نمی شد تا بیمارستان می رفتید ولش کن حالا مرده بقیشونم همین جوری میمیرن یدفع تو نری سر بزنی شاید خدایی نکرده خوشحال بشن
پرپر میشن رو تخته بیمارستانا خبر نداره هیچکس از درد اونا
نمیخواد کلیه و قلبت و بدی نمیخواد که کیسه کیسه خون بدی
اونو تو بیمارستانا تنها نزار یدفعه دیدی داره اشک میریزه مثه بهار
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:20 توسط darya
|

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 14:8 توسط darya
|

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:55 توسط darya
|

اون چیزی رو که دوست داای بدست بیار وگرنه مجبور میشی چیزی رو که داری دوست داشته باشی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:44 توسط darya
|

از عقل اکبندشون صد صال فرجه میگیرن بعدش میگن تموم شد شایدم صدتاش حروم شد
موقع خوندن درس میگن سخته این مبحث دارن هزار بهونه واسه کارای مونده
دروغا که شروع میشه مصلحتا ردیف میشه خنده مگه زوری میشه هم اینطوری تموم میشه
دورویی اندازه داره غیبت فت وفراواونه گریه هایه دوروغکی واسه لیسانس الکی
مدرک فایده نداره چون اینجا کار نداره هر کی سواد نداره اما یه پارتی داره
واسه شغله اینده دلواپسی نداره بدشانسیشم که خفته اخه پارتیش کلفته
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:13 توسط darya
|
